تبليغاتX
"صفحه گوگل را باز کن"
بهار
بهار
...همه چی و هیچ چی
چهارشنبه 13 آبان1388
بازم کنکور ...  
سلام

دوستان عزیز  اومدم بگم که دوباره دارم برای کنکور می خونم  که اگه خدا

 

خواست سال دیگه قبول بشم . اگه نتونستم آپ دیت کنم منو ببخشید

 

ولی مطمئن باشید که حتما سر می زنم و نظرها رو هر روز چک میکنم.

 

از همه دوستانی که منو راهنمایی کردند و با نظراتشون دلگرمم کردند هم ممنون!

 

چهارشنبه 29 مهر1388
خواب ...  

خواب خلیفه

می گویند خلیفه ای در خواب دید که همه ی دندان هایش ریخته است؛ خواب خود را برای

 

یکی از خوابگزاران تعریف کرد. خوابگزار گفت : همه نزدیکان و بستگانت می میرند و تو به

 

تنهایی باقی می مانی.

 

خلیفه از تعبیر او سخت برآشفت و دستور داد دندانهای او را بکشند.

 

آنگاه خواب خود را برای خوابگزار دیگری تعریف کرد. او گفت : مژده می دهم تو را که عمرت

 

 طولانی تر از همه بستگانت خواهد بود.

 

خلیفه از تعبیر او که در واقع فرقی با تعبیر اولی نداشت شاد شد و به اوجایزه بزرگی داد.

 

به نقل از کتاب : سی حکایت سی تصویر

 

پنجشنبه 19 شهریور1388
کاسه چوبی ...  

کاسه چوبی

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه  چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیر مرد

 

 می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن

 

شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

 

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند ؛ «باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم

 

 وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد». آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند وپدر بزرگ

 

مجبور شد تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و

 

شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.

 

 هر وقت خانواده او را سرزنش می کردند، پدر بزرگ فقط اشک می ریخت...

 

یک روز عصر قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد که داشت با چند

 

تکه چوب بازی می کرد.

 

 پدر رو به او کرد و گفت: «پسرم داری چی درست می کنی؟»پسر با شیرین زبانی

 

 گفت:« دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید،

 

 در آنها غذا بخورید!» و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

 

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.

 

از کتاب:کتاب سبز زندگی

 

پدر

چهارشنبه 18 شهریور1388
طبیعت ...  
سلام

امروز میخوام یه سری عکس از طبیعت براتون بزارم  اگه خواستید میتونید کپی شون کنید

 

 

 

 

چهارشنبه 11 شهریور1388
... ...  

پرسيد كه چرا دير كرده است؟ نكند دل ديگري او اسير كرده است؟ خنديدم و گفتم: او

 

فقط اسير من است. تنها دقائقي چند تأخير كرده است. گفتم: امروز هوا سرد بوده است

 

شايد موعد قرار تغيير كرده است. خنديد به سادگيم و گفت : احساس پاك تو را زنجير كرده

 

است. گفتم: از عشق من چنين سخن مگوي . گفت: خوابي سالهاست دير كرده است.

 

درآئينه به خود نگاه ميكنم . آه ...عشق تو عجب مرا پير كرده است. راست گفت آئينه كه

 

منتظر نباش. او براي هميشه دير كرده است.

 

شنبه 13 مهر1387
خاطره ...  

سالها خيلي زود مي گذرند و اين فقط خاطره ها هستند كه به ياد انسانها مي مانند. ميخوام به شش یا

هفت سال پيش برگردم. كلاس پنجم بودم با شماره ي آمار 21 .

ظهر شد ساعت12.30 به مدرسه رفتم .زنگ اول به يك چشم به هم زدن گذشت و زنگ تفريح خورد .من

نتونستم درسم رو كامل بخونم .از طرف ديگه چون بقيه ي درس رو تند تند خوندم سوال هاي قبلي هم

يادم رفت.

زنگ خورد معلم به كلاس اومد و شروع كرد به پرسيدن. از شماره ي آمار 1، يكي يكي بچه ها رو مي آورد

 و از آنها درس رو مي پرسيد و كم كم به آمار 21 نزديك تر مي شد. بدن من من هم از درون اون طور كه

فكر مي كردم داغ و داغ تر مي شد. نفري چهار سوال، سوالي پنج نمره . لحظه هاچه قدر دير مي

گذشت.( پس چرا زنگ نمي خوره؟) اين جمله اي بود كه هي با خودم تكرار مي كردم و هي داغ تر و داغ

تر مي شدم. دوستم گفت چه قدر سرد شدي! وقتي دست هاي معلم رو روي شونه هام احساس كردم

فهميدم نوبت من شده انگار يه سطل آب يخ رو ريخته باشند رو سرم. نزديك بود گريم بگيره كه يه دفعه

صداي زنگ رو شنيدم معلم گفت بقيه براي بعد...

 

چهارشنبه 27 شهریور1387
زندگي زيباست ...  

به نام خداوند مهربان

 

{ زندگي زيباست!

 

زندگي زيباست، زندگي براي همه زيباست، زندگي براي من و تو و حتي براي مترسكي كه در باغ يك جا

 

ايستاده و طلوع و غروب خورشيد را به تماشا نشسته زيباست.

 

زندگي براي پروانه اي كه با لطافت در آسمان پرواز مي كند زيباست.

 

زندگي را بفهم و زندگي كن. براي خودت زندگي كن. درست زندگي كن تا زندگي برايت شيرين و

 

دلچسب باشد.

 

{ زندگي زيباست!

 

پروانه ها معني زندگي را مي فهمند و زندگي ميكنند.

 

تو نيز مانند آنها پاك و زلال زندگي كن ، تو نيز مانند من قايقي بساز و در درياي رؤيا شناور شو و با

 

بالهايت در آسمان خيال پرواز كن كه زندگي زيباست...

 

 

جمعه 3 خرداد1387
یه شعر ...  

 

Newly uploaded tinypic picture

 

 

 

گفتی که به احترام عشق باران باش

 

باران شدم و به روی گل باریدم

 

گفتی که برای دل من پیچک باش

 

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

 

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

 

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

 

گفتی که برای لحظه ای مجنون باش

 

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

 

گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

 

گل دادم و با ترنمت روئیدم

 

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

 

از لهجه ی بی وفائیت رنجیدم

 

گفتی که بهانه ات برایم کافیست

 

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

گفتم زندگی این نیست 

  

این شعر از خودم نیست ولی یه تغییراتی توش دادم

چهارشنبه 29 اسفند1386
بهار در وبلاگ بهار ...  

 

بهار دوست دارم فقط با تو

  

طبيعت

 

 

 

 

جمعه 16 آذر1386
پاییز ...  

پاییز رو دوست دارم به خاطر رنگی که داره

 

 

 

دوستش دارم به خاطر هوای سردی که داره

 

 

 

به خاطر بارون های تند و تیزی که داره

 

 

 

به خاطرقطره های  بارونش که روی شیشه ی ماشین میخوره

 

 

 

به خاطر حس رومانتیکی که داره

 

 

 

به خاطر هوای پاکی که بعد از باروناش آدم رو سر حال میاره

 

 

 

به خاطر شب های بلندی که داره  

 

 

 

اما از حق نگذریم هرکدوم از فصل های خدابهار،تابستون،پاییزو زمستون هر

 

 

 

کدوم یه حس وحال دیگه ای دارند. وقتی دقیق تر فکر میکنم میبینم هرکدوم از

 

 

 

 فصل ها، ماه ها، روز ها، ساعت ها و حتی ثانیه ها ی خدا قشنگند حتی اگه

 

 

 

یه وقتایی به نظرمون قشنگ نیان.

 

 

 

این مطلب دیگه از خودم بود