تبليغاتX
"صفحه گوگل را باز کن"
بهار
بهار
...همه چی و هیچ چی
سه شنبه 28 فروردین1386
دیکته ...  
زندگی دیکته است هی مینویسیم  هی غلط مینویسیم

وهی پاک میکنیمُ هی مینویسیم هی پاک میکنیم...

غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه :بر گه ها بالا...

 

سه شنبه 28 فروردین1386
خانه ی ما ...  
مرد فقیری با فرزند خردسالش از راهی می گذشت.گروهی ازمردم جنازه ای را به

 گورستان می بردند.زنی پشت سرجنازه فریاد می زد:«شوهرم!تو را به

 خانه ای می برند که در ان نه فرش گسترده اند ونه از خوردنی

خبری هست.»کودک این سخنان را شنید به پدرش

گفت:«معلوم میشود

 جنازه را به خانه ی ما می برند.»

از کتاب سی حکایت سی تصویر

سه شنبه 28 فروردین1386
باید میدانستم ...  
باید می دانستم

که مادرم کلید یخچال را کجا می گذارد

اما نمیدانستم

باید می دانستم

که پدرم قرص هایش را کجا می گذارد

امانمیدانستم

باید می دانستم

که وقتی خواهرم گم شد

او را کجا پیدا کنم

اما نمیدانستم

باید می دانستم

که قلبم راکجا وبه چه کسی ببخشم؟

اما نمیدانستم...

برای همین در یخچال خانه ی ما همیشه بسته ماند

من بزرگ شدم

پدرم قرص هایش را پیدا نکرد ومرد...

خواهرم دیگر پیدا نشد

ومن هرگز

هرگز

عاشق نشدم...

شل سیلور استاین

شنبه 25 فروردین1386
به نام خدا ...  
به نام خدا

سلام

سال نو مبارک