وهی پاک میکنیمُ هی مینویسیم هی پاک میکنیم...
غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه :بر گه ها بالا...
وهی پاک میکنیمُ هی مینویسیم هی پاک میکنیم...
غافل از اینکه عزرائیل داد میزنه :بر گه ها بالا...
گورستان می بردند.زنی پشت سرجنازه فریاد می زد:«شوهرم!تو را به
خانه ای می برند که در ان نه فرش گسترده اند ونه از خوردنی
خبری هست.»کودک این سخنان را شنید به پدرش
گفت:«معلوم میشود
جنازه را به خانه ی ما می برند.»
از کتاب سی حکایت سی تصویر
که مادرم کلید یخچال را کجا می گذارد
اما نمیدانستم
باید می دانستم
که پدرم قرص هایش را کجا می گذارد
امانمیدانستم
باید می دانستم
که وقتی خواهرم گم شد
او را کجا پیدا کنم
اما نمیدانستم
باید می دانستم
که قلبم راکجا وبه چه کسی ببخشم؟
اما نمیدانستم...
برای همین در یخچال خانه ی ما همیشه بسته ماند
من بزرگ شدم
پدرم قرص هایش را پیدا نکرد ومرد...
خواهرم دیگر پیدا نشد
ومن هرگز
هرگز
عاشق نشدم...
شل سیلور استاین