تبليغاتX
"صفحه گوگل را باز کن"
بهار
بهار
...همه چی و هیچ چی
شنبه 13 مهر1387
خاطره ...  

سالها خيلي زود مي گذرند و اين فقط خاطره ها هستند كه به ياد انسانها مي مانند. ميخوام به شش یا

هفت سال پيش برگردم. كلاس پنجم بودم با شماره ي آمار 21 .

ظهر شد ساعت12.30 به مدرسه رفتم .زنگ اول به يك چشم به هم زدن گذشت و زنگ تفريح خورد .من

نتونستم درسم رو كامل بخونم .از طرف ديگه چون بقيه ي درس رو تند تند خوندم سوال هاي قبلي هم

يادم رفت.

زنگ خورد معلم به كلاس اومد و شروع كرد به پرسيدن. از شماره ي آمار 1، يكي يكي بچه ها رو مي آورد

 و از آنها درس رو مي پرسيد و كم كم به آمار 21 نزديك تر مي شد. بدن من من هم از درون اون طور كه

فكر مي كردم داغ و داغ تر مي شد. نفري چهار سوال، سوالي پنج نمره . لحظه هاچه قدر دير مي

گذشت.( پس چرا زنگ نمي خوره؟) اين جمله اي بود كه هي با خودم تكرار مي كردم و هي داغ تر و داغ

تر مي شدم. دوستم گفت چه قدر سرد شدي! وقتي دست هاي معلم رو روي شونه هام احساس كردم

فهميدم نوبت من شده انگار يه سطل آب يخ رو ريخته باشند رو سرم. نزديك بود گريم بگيره كه يه دفعه

صداي زنگ رو شنيدم معلم گفت بقيه براي بعد...