تبليغاتX
"صفحه گوگل را باز کن"
بهار
بهار
...همه چی و هیچ چی
پنجشنبه 19 شهریور1388
کاسه چوبی ...  

کاسه چوبی

پیر مردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه  چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیر مرد

 

 می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن

 

شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

 

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند ؛ «باید درباره پدر بزرگ کاری بکنیم

 

 وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد». آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند وپدر بزرگ

 

مجبور شد تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدر بزرگ افتاد و

 

شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد.

 

 هر وقت خانواده او را سرزنش می کردند، پدر بزرگ فقط اشک می ریخت...

 

یک روز عصر قبل از شام ، پدر متوجه پسر چهارساله خود شد که داشت با چند

 

تکه چوب بازی می کرد.

 

 پدر رو به او کرد و گفت: «پسرم داری چی درست می کنی؟»پسر با شیرین زبانی

 

 گفت:« دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست میکنم که وقتی پیر شدید،

 

 در آنها غذا بخورید!» و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.

 

از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.

 

از کتاب:کتاب سبز زندگی

 

پدر